ساریناسارینا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 20 روز سن داره

دختر نازنینم سارینا

تقدیم به تمام مادرهای دنیا اعم از مادر خودم

توای مادر که یک عمره دلت با غصه دم سازه ‚                                                           صبوریهای تو مادر من به گریه می اندازه  ‚                                                              مثل یک طفل خواب الود من محتاج آغوشم ‚  از ان لالایی هات مادر بخون بازم توی گوشم . برای سرنوشت من تو دل...
4 اسفند 1391

امان از دست باباهادی

سلام عشق مامانی عزیز خودم امروز 91.12.4است و دیروز خاله فریده اینابرای 1 هفته ای  رفتن تهران مسافرت آخیش از دستشون راحت شدیما و بالاخره باباهادیم دیروز رفت ماساز ولی من دیگه بدبخت شدم آخه از ماساز خوشش نیومده بود و اومده خونه میگه هیچ ماسازی به پای ماساز دادنای تو نمیرسه تو وقتی ماساز میدی خستگی آدم در میگیره ولی مرده بدتر خستم کرد حالا بیا ماساز بده تا خستگیم در بره وای از دست بابات .راستی 6روز دیگه یعنی 91.12.10سومین سالگرد ازدواج منو باباهادی امسال هم سومین سالگرد از دواجمون و هم 3 نفر شدیم و هم اولین سالی که در سالگرد ازدواجمون توی ورووجکم هستی آخر من اگه نخوردمت هرچی میگی بگووو ...
4 اسفند 1391

پرازعاشقانه

آسمان هم که باشی بغلت خواهم کرد....                                                                                  فکرگستردگی وازه نباش همه درگوشه تنهایی من جادارند....                                                 پرازعاشقانه ای تودیگر از خدا چه خواهم؟؟؟.....            ...
2 اسفند 1391

فرزند دلبندم

آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی ‚ اگر هنگام غذاخوردن لباسهایم کثیف شد یا نتوانستم لباسهایم را بپوشم ‚ اگرصحبتهایم تکراری و خسته کننده است صبور باش و درکم کن..... یادت بیاوروقتی کوچک بودی مجبور میشدم روزی چندبار لباسهایت را عوض کنم و برای سرگرمی و یا خواباندنت مجبور میشدم بارها و بارهاداستانی را برایت تعریف کن پس وقتی نمیخواهم به حمام بروم مرا سرزنش و شرمنده نکن...   وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی حافظه ام یاری نمیکند فرصت بده و عصبانی نشو..... وقتی پاهام توان راه رفتن ندارد دستانت را به من بده همانگونه که اولین قدمهایت را کنارمن برداشتی و زمانی که میگویم دیگر نمیخواهم زنده بمانم و میخواهم بمیرم عصبانی نشو روزی ...
1 اسفند 1391

اولین جغجغه بازی سارینا

امروز 91.11.29 وقتی شازده خانوم شیرش خورد شروع کرد به بازی که دلم میخواست قورتش بدم و خلاص منم بطور اتفاقی اومدم اولین جغجغه ای که خاله فرزانه از تهران  براش اورد دادم دستش تا بازی کنه ولی اولش یکم براش عجیب بود ولی بعدش کیف کردو تکونش میدادو کلی هم میخندیدو 1هفتس که دیگه هر ادا شکلکی که برات درمیاریم تو سریع میخندی و وقتی دعوات میکنم یا کمی صدام بلند میکنم یا اول لبهات آویزان میکنی یا وقتی درحال گریه ای گریه ات رو بیشترمیکنی.الهی الهی مامان دور جوجه مرغش بگرده وروجک مامان ...
30 بهمن 1391

بدون عنوان

سلام عشق مامان عزیزکم یه خبر خوب از وقتی که بدنیا آمدی برای اینکه راحتتر بتونم بهت شیربدم و کارات بکنم من و تو و بابایی 3نفری روی زمین میخوابیدیم ولی از دیروز یعنی 91.11.28 ساعت 7صبح بردم تا روی تختت بخوابی و من و بابایی هم رفتیم روی تخت خودمان آخه از شب پنجشنبه حسابی کمر درد شدیدی گرفتم که نگو تا اینکه از درد جمعه شب تا صبح بیدار بودم فکر کنم مال روی زمین خوابیدن باشه بدنم خشک شده ولی الان 2روزیه که روی تخت میخوابم کمرم بهترشده ...
30 بهمن 1391

تولدبابایی

دخمل گلی راستی 91.12.1یعنی روز 3شنبه تولد باباییه و از اونجاییم که باباییت عاشق ماساز میخوام کادوی تولدش بفرستمش 1ساعتی ماساز کل بدن تا کمی بکیفه و دست از سر کچل مامانت شاید برداره آخه یه جایی هست اسمش ماساز درمانیه اونجا یه خانوم و آقایی هست که ماسازت میدن من رفتم اینقدر سبک میشی و راحت که نگو ولی میترسم بابایی معتاد اونجا بشه و هروز بره اونجا ماساز ولی اشکال نداره دست از سر من بدبخت برداره فقط اگه منم که شبانه روز بره ...
30 بهمن 1391

خرید اولین النگو برای دخملی 91.11.25

سلام مامانی خوبی گلم امروز ٢٥.١١.٩١ و و امروز روز ولنتاین و همچنین من و باباهادی در سال ٨٧.١١.٢٥ باهم دوست شدیم که اولین روز آشناییمون بود.امروز من و عزیزجون و خاله فریده رفتیم طلافروشی تا برات النگو بخرم ما ٢میخواستیم ولی ١بیشترنداشت و قرارشد فردا ١دیگش بیاره ١از النگوهارو به عنوان کادوی ولنتاین به عسل دل مامان هدیه میدیم منظورم من و باباهادی و ١دیگش پیشاپیش عیدی سال ٩٢ بهت هدیه میدیم .هر١ از النگوهارو به قیمت ٧٣٥٠٠٠هزارتومان خریدم و طلا گرمی ١٤٣٠٠٠بود ان شالله ازش خوشت بیاد و مبارکت باشه دخملیی.ولنتاینتم مبارک .اینم عکس النگوت ...
28 بهمن 1391

بدون عنوان

اینم آخریش.ولی یه چیزی بگم بین خودمون باشه معلوم نیست این لباس برای تو کوچیک یا تو برای این لباس بزرگی ؟تو علت نمی دونی؟ای بی ادب یعنی مامانت کور بوده ندیدنه این لباس کوچیک و بدرد تو نمیخوره  حالا که این حرف زدی پس بزار اعتراف کنم دیروز بزور اومدم لباسرو تنت کنم که کله کوچیکت توی یقه اش گیر کرد خداخدا کردم دربیاد ولی نه سر تو درمیومد نه لباسه مونده بودم چیکارتون کنم یاباید سرتورو میکندم یا لباس پاره میکردم ولی بعد کمی فکر کردن فهمیدم که لباس کوچیک و سر تو هیچ تقصیری نداره و دوباره بعدکمی فکر کردن تصمیم گرفتم لباس رو بدم به بچه عمه طاهره که دختره و توی عید بدنیا میاد لباس یکم خط اتوش خراب شده ولی اشکال نداره واسه کسایی که از روی حسودی با...
25 بهمن 1391